الف| خیلی وقت می شود که چمدانم را بسته ام و از زندگی خیلی ها، از فکرهای بعضی ها بیرون آمده ام.
خصوصی شده ام. شرکت خصوصی را تجربه کرده اید؟ جز خودتان هیچ چیز به بند کفشتان نیست.
خصوصی شده ام. فکرن بیشتر.
ب| سررسیدهای دوران جنب و جوشم را اصلن نمی دانم کجای خانه پدری ام جمع کرده ام.
حتا حس نوستالوژیک هم به کمک ذهنم نمی آید که فکر کنم کجا قایم شان کرده ام. همان سررسیدی که می خواستیم با امید و حسین و امثالهم در آن اتاق سه در دوی انجمن اسلامی دنیا را عوض کنیم.
حالا بعد از ۷ سال من کاسب شده ام در تهران یکه. امید آخوند شده در قم دوتیکه و حسین مهندس عمران در مشهد یکه تر از ما دونفر.
ج| مجتبا راست می گوید. شاید بخاطر این است که زود ازدواج کردم. شاید فکر اجاره خانه ۶۸ متری ام، آرمان هایم را به دست باد داده. شاید مجتبا راست می گوید و این ربطی به روزهای گهربار این مملکت ندارد.
د| نقل است جوانکی پرشور آمد سراغ یکی از علمای معروف قم (که نامش از ذهنم پریده امشب) و شروع کرده ناله و دادوبیداد که ممکت فلان است و بهمان است و همین حرف های صدمن یه غاز خودمان و الخ ...
و آن عالم گفته : بگو ببینم ازدواج کرده ای؟
جوانک دلخور شده و رفته و مدتی بعد آمده و شروع کرده به آرمانخواهی و عدالتطلبی و آن عالم مجددن پرسیده که ازدواج کرده ای یا نه؟
نقل است بعد از مدتی جوانک آرام و بی سرصدا و هیجان های استادیومی می آمده و سر کلاس می نشسته و از او پرسیده بودند که ازدواج کرده ای و گفته بود: بلی.
هـ | یاسر البته اعتقادش مخالف مجتباست و در جوابش می گوید انسان تا ازدواج نکند و یا به ای نحو کان مشکل جنسی اش حل نشود اصلن نمی تواند فکر کند چه برسد که بخواهد آرمان گرایی کند.
و اضافه می کند که غرب مشکل جنسی را پاسخ گفته و در این مملکت شیعه پاسخ نگفته اند.
پس نتیجه می گیرم آرمانگرایی استادیومی است نه عاقلانه و روشنفکرانه. نیازی که در غرب پاسخ گفته اند و حالا فکر می کنند و اینجا پاسخ نگفته اند و جو می دهند.
و | خیلی وقت است عادتی شده ام. عادت کرده ام به این که خصوصی باشم. فارغ از دیگران. فارغ از دغدغه های دهن پر کن. فارغ از آرمانهایی که از دست می دهمشان یکی یکی. عادت کرده ام که خواب را به همه چیز ترجیح بدهم. عادت کرده ام به تقلب. عادت کرده ام به مسخرگی. عادت کرده ام به کاسبی. عادت کرده ام به نبودن.
ز | مثلن همین مسخرگی. سرتاذیل را دور همی مسخره می کنیم. نه من، خیلی ها اینجوری شده اند. مثلن بعد از رفتن فرشچیان پیش حضرت جوادی آملی برای تصویر سیمرغ ، شروع کردیم به مسخرگی، فرشچیان را بردیم پیش دیگر علما و مراجع عظام قم و صدالبته سایر سخنوران حکومتی معلوم الحال و اعلان خواسته هایشان به فرشچیان برای بتصویرکشیدن. و چقدر خندیدیم. همین را فرض کنید که نزد خطیبان جمعه معروف (در تهران و مشهد و صدالبته خطیب قم) برده باشیمش و دغدغه هایشان را به فرشچیان گفته باشند بس است برای ساعتی خنده.
ح | عادت کرده ام به همین بودگی. خوب که نگاه می کنم امثال ما چمدانمان هیچ وقت در اینجا، باز نبوده.
ما لازم بوده ایم فقط که باشیم. من هم عادت کرده ام به بودن. به همین بودن. الکی.